تبليغاتX
هیچ چیزی وجود خارجی نداره حتی من

هیچ چیزی وجود خارجی نداره حتی من

همه چیز پوچه

خداحافظ...!!!

 

 

   میخوام اینجارو واسه همیشه تعطیل کنم اینجا برام حکم مخفیگاه داشت یه خونه که

   تارو پودش از وجود منه. یه دفتر خاطرات که میتونستم خودم باشم. اما دیگه برام امن نیست

  چون چندنفر هستند که ادرس اینجا رو دارن. اصلا دوست ندارم که اون چند نفر از چیزی با خبر بشن

  و اصلا هم برام مهم نیست که با خوندن این نوشته ناراحت میشن یانه.

   ازهمه ی دوستای خوبی که توی این چند سال پیدا کردم معذرت خواهی میکنم.امیدوارم که منو

  بخاطر همه ی تند خویی هام ببخشن. دوستون دارم خیلی خیلی زیاد بهتون عادت کرده بودم.

  دلم برای تک تکتون تنگ میشه.

  میرم برای خودم یه جای کوچیک پیدا کنم که فقط خودم باشم و یکتایی که یه عمر همراه منه

 

   


 

   ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما به کجا میری عزیزم قفست تموم دنیا.

 روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه تو همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت

تابخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هرجاباشیم شب نشینیم

دلخوشیم به اینکه شاید سحرو ۱ روز ببینیم

اخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی همه اسمون غروبه


   زمان که به پایان رسید٬همه دم از اغازی که گذشت میزدند

      بی انکه لحظه ای به پایانی که امد بیاندیشند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

تنها شدم و هیچ گوشی برای شنیدنم وجود نداره.

 

  دلم گرفته همه چیز برام کسل کننده و خسته کننده ست. دیگه هیچی وجود نداره که خوشحالم کنه.

  از همه ناراحتم. حتی از خودم. کسی نیست که واقعا باهام روراست باشه حتی اتا.

  فقط ۱کار بلدن٬ دلمو بشکنن.

 

  خسته ام بی حوصله ام. اما نباید به این زودی قولی که دادمو فراموش کنم. این دست خودمه که

  کاری کنم که بقیه دوسم داشته باشن.این دست خودمه که اطرافیان ازم راضی باشن یا نه !!!

  ( البته در عین اینکه خود خودم باشم٬خود بهناز که این ازهمه سختتره).

 

  کسی برای من وقت نداره.نه ماما نه بهار نه بهنام نه بابا نه اتا نه میترا نه هدی نه پونه

  این توقع زیادیه که بخوام بهم گوش بدن؟ منو بشنون؟ اصلا چرا اینجوری شدم؟ همه چیز پوچ و بی معنیه

  پوچ گرا شدم

  کاش میتونستم مثل بقیه توی دلم یه کاروانسرا باز میکردم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت...

 

 با امروز میشه ۴ روز که از اتا بیخبر بودم اونم همینطور!

 خیلی منتظربودم زنگ بزنه٬نزد. صبح حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که زنگ زد مثل برق ازخواب پریدم

 (هر روز مامان هزار بار صدام میکرد بیدار نمیشدم٬ولی امروز ...)

حالا که زنگ زده با تشر میگه: "پیداتون نیست؟"

 من: من همینجام تو کجایی؟

  اتا: من مردم

  من: این چه طرز حرف زدنه؟ یعنی چه مردم؟ منم مردم! کجا بودی؟ من اینهمه منتظر بودم که

  (نذاشت حرفمو کامل بگم)

  اتا: ولی من منتظر نبودم. من منتظر نبودم که زنگ بزنی

 (با اینکه میدومنستم از روی غرورش و اینکه ناراحته داره اینطوری میگه اما ناراحت شدم٬به

  روی خودم نیاوردم

  خلاصه این از صبح٬ ظهرش زنگ زدم فکر کنم ۱ بود٬گفتم از دلش در بیارم اخه خیلی دلم براش

  تنگ شده. زنگ زدم هنوز ناراحت بود. با باباش شرکت بود. پرسیدم که این ۴روز کجابودی؟

  گفت با دوستام پی خوشیو گردشو تفریحو دختر بازی و اینا بودم

 من: اتا درست جواب بده

  اتا: خوب کجا بودم؟ سرکار !!! من مامان پشت خطمه بعد زنگ میزنم

  من: عیب نداره من منتظر میمونم

  (جواب داد و دوباره اومد)

  نمیدونم چی گفتم که گفت از اسکله زنگ زدن کار دارم باید برم منم گفتم باشه دیگه زنگ نمیزنم

  دقیقا ۱دقیقه بعدش زنگ زده بود اما من متوجه نشدم حدود ۲بود که اس اومد فلانی فلان

  ساعت زنگ زده خودم رفتم زنگ زدم ردتماس زد دوباره زدم دوباره ردتماس زد گفتم خیلی ممنون

  بابت تماس٬متوجه نشدم هیچ جوابی نداد

  سر شب زنگ زدم ۲بار ردتماس٬ دوبارم جواب نداد.منم گفتم خوب نمیخوای دیگه زنگ نمیزنم دیگه

  نیاز نیست اینقد خودتو به زحمت بندازی. بای

 فکرکنم ۱۲:۳۰ اینا میشد اومدم یاهو on بود فقط buzz زد منم نوشتم: ؟. اونم گفت: ؟ هیچی.

  pm نده یه وقت یکی پیدامیشه بیاد پشت خطت یا از اسکله زنگ میزنن کارت دارن. بی عاطفه

  گفت: شاید!!!! گفتم پس به کارت برس بای. اونم گفت بای.

 

  اتا خیلی بیمعرفتی٬ بی عاطفه٬ بی احساس ...

  منم میتونم مثل خودت باشم ولی خودم نمیخوام اینکارو کنم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

حافظ...

 

  

   از من جدا مشو که توام نور دیده ای

                               ارام جان و مونس قلب رمیده ای

                                                                                                     "حافظ"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

من میترسم

 

خدایا یه چیزی هست که میترسم اتفاق بیوفته میترسم ازش

 نذار پیش بیاد تو میدونی که تازه تصمیم گرفتم عوض بشم پس بذار با این تصمیم جدید هم شانسمو

 امتحان کنم نذار همین اول راه مایوس بشم خدا بهم امید بده حداقل از یه جای دیگه برای امتحان کردنم

 شروع کن.

 خداجونم؟ خدای بزرگ خواهش میکنم!!! دلمو نشکن تنها تو میدونی که چی توی دلم میگذره اما چیزی

 به روی خودم نمیارم.

 نذار همین اول راه تنهایی رو حس کنم!!

 کمکم کن تورو خداااااااااااا خواهش میکنم. نمیخوام گریه کنم اما انگار حتی اجازه ی اشکام هم دست

 خودم نیست. التماس التماس التماس خدایااا التماس

 من فقط فرصت میخوام که همه چیو روبراه کنم که عوض بشمو تصمیممو عملی کنم.

 میترسم خدا مثل همیشه ازم مراقبت کن و پشتیبانم باش. نذار این اتفاق بیوفته. اگه اینطوره بشه

همین اول راه همه چیو میبازم. خدایا جون بهناز قسمت میدم.

 

  من میترسم تنهام نذار !!!!!!!!!!۱

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

معذرت خواهی ...

 

 امروز همه رو از خودم رنجوندم. همه رو عصبانی کردم٫ مامان٫ بهار٫ اتا

 مامانم٫اتاجونم ببخشید که امروزو برای همتون زهرکردم. باورکنین دست خودم نیست

 فقط میخوام بهم اعتماد کنین میخوام بدونین که من هیچوقت کاری نمیکنم که شماها بخاطرش

  سرشکسته بشین٫ازاعتمادتون سواستفاده نمیکنم.

  از این به بعد تصمیم گرفتم که یکمی رفتارمو عوض کنم ببینم جواب میده یا نه! میخوام محکم باشم

  یه کمی ساکت تر از قبل میشم. کمتربقیه رو اذیت میکنم. بیشتر بی تفاوت میشم نسبت به اطرافیان

 

  بیشتر از هروقت دیگه ای به مزخرف بودن خودم پی بردم٫ اما سعی میکنم تا حد امکان خودمو اصلاح کنم

  و بشم بهنازی که خودم دلم براش تنگ شده

  هرچند که میدونم این مشکل هیچوقت تمومی نداره و نمیتونیم هیچکدوممون از شرش خلاص بشیم

   میخوام حداقل من یکی باهاش مقابله کنم٫ نمیدونم چجوری فقط میدونم که میخوام اینکارو بکنم

  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

دردل من قصرداری، خانه میخواهی چکار؟

 

 

 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

 

مهدی فرجی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

درد و دل

 

 یه وقتایی هرچقدرم خودتو بزنی به بیخیالی اخرش یه چیزی برای ناراحت کردنت به وجود میاد

  اونم از یه جایی که اصلا فکرشو نمیکنی.

  بعضی وقتا هم یه چیزایی پیش میاد که باعث میشه خجالت بکشم. باعث میشه خجالت بکشم

 که من بهنازم٫ خجالت بکشم که دارم با همچین ادمایی معاشرت میکنم٫ زندگی میکنم٫دوستم

  و یا حتی میشناسمشون.

   کاش همونطور که توی قیامت خدا با ادما بی پرده حرف میزنه و کاراشونو بهشون گوش زد میکنه

   توی این دنیاهم ادما بی پرده و رک و راست باهم حرف میزدن و پنهان کاری وجود نداشت

   از یه سری مسائل خیلی خسته ام اما به قدری پیچیده شدن که بخش بیشتر زندگی روزمره

   من به اونا اختصاص داده میشه٫ دیگه وقتی برای فکرکردن به خودم برام نمیمونه.

   نمیتونم این فرصتو پیدا کنم که خود خودم باشم٫اونی که باید باشم.

   دلم میخواستم خودم تنها زندگی کنم و گاه گاهی به خانواده و دوستام سربزنم.بیشتر سرگرم

   کارکردن باشم.سرم تو لاک خودم باشه.

   برخلاف بقیه ادما هیچ وابستگی یا عادت خاصی نسبت به دوستا یا اعضای خانواده ندارم

   حتی بیشتر وقتایی که توی خونه ام٫اکثر وقتمو توی اتاق خودم سپری میکنم

   اینایی که گفتم به این معنی نیست که با هیچکدومشون کاری ندارما نه اتفاقا خیلی شیطونی

   میکنم سربه سرهمشون میذارم. کوچیک و بزرگ پیر یا جوون از دستم ارامش ندارن٫ اما همونطور

   که گفتم میخوام تمام وجودم٫ زندگیم٫ آبروم٫ رفتارم٫ پوششم٫ مربوط به خودم باشه نه اینکه بقیه

   برام تصمیم بگیرن٫و چون نمیتونم این شرایط رو تغییربدم٫ مثل یه اتشفشان سعی میکنم

  خاموش بمونم و فعلا هرچی هست و نیست رو توی خودم بریزم تا اینکه بالاخره اون روز 

  برسه که بتونم از پس خودم بربیام وبیشتر از الانم تجربه پیدا کنم

 

  دلیل خاصی برای این تصمیم وجود نداره فقط میخوام مال خودم باشم و خودم برای خودم

   تصمیم بگیرم. چون از دستور و زور گویی متنفرم و هیچ جوری نمیتونم برای خودم هضمش کنم

  خدای بزرگ من تورو دارم و بهت ایمان دارم٫ به حمایتت٫ به بزرگی و داناییت٫ به حضورمطلقت٫

   به مراقبتت از من...

  پس همیشه همینقدر دوسم داشته باش!!

  شاید مثل بقیه عبادت نکنم اما همیشه تورو شکر کردمو میکنم فقط میخوام دوسم داشته باشی

  و منو به خودم واگذار نکنی

 

 

                 دوست دارم خدای خوبم٫همیشه پیشم بمون

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

 

 

         

 


   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  | 

...

 

 

               

 


 

    

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوچ گرا  |