|
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:59  توسط بهناز
|
|
|
|
ز بس اه کشیدم ز جهان سیر شدم صورتم گرچه جوان است وای پیر شدم چرا باید بود وقتی که جدول زندگی انسانها با کلماتی چون: صداقت |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:37  توسط بهناز
|
|
|
|
اگه خداوند در زندگی به ما انسانها دوست خوب عطا نمی کرد چی می شد؟اگه ما خدا رو بخششهاشو بزگیهاشو نداشتیم چیکار میکردیم؟اگه موقع تنهایی هامون خدارو که بهترین راز نگه دار است نداشتیم چه طور میتونستیم بخندیم؟شاد باشیم؟ و دلی مهربانو بی کینه داشته باشیم نسبت به اطرافیان؟ اگه شبا ستاره هاومهتاب توی اسمون برای دل ما سوسو نمیزدند و با هاله ی زیباشون ما رو نوازش نمیکردند دیگه چطور باید راه درستو برای ایندمون انتخاب میکردیم؟ما انسانها خیلی کوچکیم و در عین کوچکی و حقیری در برابر خداوند با اعمال خودمون باز هم باعث خشم خداوند میشویم دوستِ عزیزم که در حال حاضر دارید این مطلب رو میخونید بیایید کمی هم به اعمال خود و هم به ان یگانه موجود که از وجود خودش در ما نهاد تا ما جان بگیریم و از نعمتهایش استفاده کنیمو او را به خاطر تمام لطفهایی که به ما کرده سپاس گوییم تآمٌل کنیم زیاد وقتتون رو نمیگیره فقط کافیه چند دقیقه از وقتِ گرانبهایی که دارید رو صرفِ تفکر در اعمال دنیوی و اخروی خود کنید ببینید که تمامِ کارهاو وقت ما به چه اموری اختصاص داده میشود؟ امیدوارم به نتیجه ی خوبی برسید و به اصلاح بعضی نکات بپردازید مچکر از شما که به این قسمت از وب لاگ من اهمیت دادید |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:27  توسط بهناز
|
|
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره خندید شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم
یادم اید که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من هم محو تماشای نگاهت خوشه ماه فرو ریخته در اب شاخه ها دست براورده به مهتاب شب و صحرا وگل و سنگ همه دل داده به اواز شباهنگ یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند به این اب نظر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پرزد چون کبوترلبِ بامِ تونشستم تو به من سنگ زدی من نرحیدم نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من اهوی دشتم پای در دامن اندوه کشیدم نه گسستم نه رمیدم رفت در ظلمت غم ان شب و شب های گََرهم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفراز پیش تو هرگز نتوانم نگرفتی دگر ازعاشق ازرده خبر هم نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم...
متن بالا گر چه شعر است اما قسمتی از زندگی من در این شعر خلاصه میشود شاید با عقل جور در نیاد اما عین واقعیته |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 22:29  توسط بهناز
|
|
|
|
عشق یعنی با خدا همدم شدن عشق یعنی سالهای سخت عمر عشق یعنی مهر بی اما اگر عشق یعنی خواندن از چشمان او عشق یعنی تنگ بی ماهی شده عشق یعنی گنگی گویا عسق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سیل اشک بی انتها عشق یعنی التهاب التماس عشق یعنی شرمساری ایوب عشق یعنی حرفهای دل بدون گفتگو عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بی گانگی عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی دردومحنت در درون عشق یعنی چون محمد پابه راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی یک تبلور یک درود عشق یعنی یک سلام و یک درود عشق یعنی سو زنی اهِ شبان عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی سر به دار اویختن عشق یعنی دیده بر در دوختن |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 14:8  توسط بهناز
|
|
|
|
کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 13:32  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 13:23  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:39  توسط بهناز
|
|
|
|
اگر بگریم گویند عاشق است اگر بخندم کویند دیوانه است پس می گریم و می خندم که بگویند یک عاشق دیوانه است |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:37  توسط بهناز
|
|
|
|
بگذار تا ببوسمت ای معشوق من
((((چشمان تو اتشدان عشق است لبان تو کندویی از عسل بی شک شهد لبان تو مرا خواهد سوخت)))) |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:32  توسط بهناز
|
|
|
|
میگی بارونو دوست داری با چتر میری زیرش میگی گل رو دوست از شاخه میچینیش میگی پرنده رو دوست داری تو قفس زندونیش میکنی میخوای نترسم وقتی بهم میگی دوست دارم؟ این شعر باعث اشنایی من و محبوبم شد تا عمر دارم هیچوقت یادم نمیره که یه روزی یه نفر بود که عشق عاشق شدن رو در من زنده کرد یادم داد که: عشق با تمام عظمتش ۲ـ۳ ماه زنده نیست یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی ۲تا خط موازی که هیچگاه بهم نمیرسن یاد گرفتم که در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیستو یاد گرفتم که هر چه عاشقتری تنهاتری |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:22  توسط بهناز
|
|
|
|
دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد اشیون هر جا گرفتم منزل صیاد شد ان رفیقی را که با خون جگر پروردمش پای کشتن بردنم بی معرفت جلاد شد |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:8  توسط بهناز
|
|
|
|
بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روی ماهت یا شوم پروانه از شوق تو بی پروا بسوزم دوست دارم ماه باشم تا سحر بیدار باشم تا چو مشعل بر سر راهت در این شبها بسوزم دوست دارم سایه باشم تا در اغوشم بشینی |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 17:38  توسط بهناز
|
|
|
|
شب بود شمع بود دلم بود شب رفت شمع سوخت و من ماندم و غم |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 17:19  توسط بهناز
|
|
|
|
مرا بیمار بیمار افریدند مرا با درد عشق سینه سوزی از اول بی پرستار افریدند مرا دائم سبب رنج کردند چون گل در سایه ی خود افریدند مرا چون مرغ خوش خوانی در این باغ گرفتار گرفتار افریدند مرا لبریز خود مختار نمودند مرا از غصه سرشار نمودند |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 17:15  توسط بهناز
|
|
|
|
ارزو دارم بفهمی درد را تلخی برخورد های سرد را میرسد روزی که بی من سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که شبها در کنار عکس من |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 16:59  توسط بهناز
|
|
|
|
دنیا کوچیکه و عشق تو بزرگ دستهای من کوچیکه و قلب تو بزرگ چشمهای من کوچیکه و اسمون دل مهربون تو بزرگ اشکهای من کوچیکه ولی غربت تو بزرگ اسمون دل من کوچیکه و ستاره ی عشق تو بزرگ گرچه عشق من کوچیکه و قلبم طاقت غم نداره اما بدون تا روزی که نفس میکشم و زنده ام عشق زیبا و قشنگت همیشه توی قلب کوچیکم میمونه |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:18  توسط بهناز
|
|
|
|
اگر اشتباه کردی تکرار نکن ... اگر تکرار کردی اعتراف نکن ... اگر اعتراف کردی التماس نکن و اگر التماس کردی زندگی نکن
|
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 21:55  توسط بهناز
|
|
|
|
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 21:35  توسط بهناز
|
|
|
|
غربت دیرینه ام را با تو قسمت میکنم تا ابد با دردو رنج خویش خلوت میکنم رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد من در این ویرانه ها احساس غربت میکنم |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 21:6  توسط بهناز
|
|
|
|









مرا بی یار غمخوار افریدند

