تبليغاتX
مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه...

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه...
      آینه عشق

گفتم: «بمان!» و نماندی

رفتی

بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی

گفتم

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

سکوت و

صعودُ

سقوط!

تو صدای مرا نشنیدی

و من

هی بالا رفتم، هی افتادم!

هی بالا رفتم، هی افتادم ...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم

ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم

بی چراغ قلمی پیدا کردم

و بی چراغ از تو نوشتم

نوشتم، نوشتم ...

حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند

و می خندند !

عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند

اما چه فایده؟

هیچکس از من نمی پرسد

بعد از این همه ترانه بی چراغ

چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند

حالا

دوباره این من و

این تاریکی و

این از پی کاغذ و قلم گشتن

گفتم : « - بمان!» و نماندی

اما به راستی

ستاره نیاز و نوازش

اگر خورشید خیال تو

اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند

این ترانه ها

در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟

لینک ثابت نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:6  توسط بهناز  | 

 


 

 

 

نیما یوشیج

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 17:12  توسط بهناز  | 

 


 

سكوتم را به باران هديه كردم
 
 تمام زندگي را گريه كردم
 
نبودي در فراق شانه هايت
 
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
 
لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:36  توسط بهناز  | 

 


 

fg

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:24  توسط بهناز  | 

 


 

vdz      vhxg

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:19  توسط بهناز  | 

 


 

هر شب دست به دعا رو به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش ديدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و از سينه عشق نفس می آيد
بر هوای نفس تو ای يار وفا خواهم کرد

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:10  توسط بهناز  | 

 


 

کوچه وقتی که نباشی رنگ خشکیده ی شهر
ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره
تو پی کدوم ستاره پشت ابرها خونه کردی
رفتی و چیزی نگفتی گریه رو بهونه کردی
من سوال ساده ی تو تو جواب مشکل من
رد پای رفتن تو توی صحرای دل من
وقتی آسمون شبهام زیر سایه ی چشات
وقتی حتی این ترانه رنگ غربت صدات
نمیذارم این دو راهی سر راه ما بشینه
نمیذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه
................
آپيدم...
تو را من چشم در راهم

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:9  توسط بهناز  | 

 


 

b

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:7  توسط بهناز  | 

 


 

در این دنیای بی سامان دلم میل تو را کرده

 

 

پس از دردی کسالت بار ندایی از تو اقیانوس دردم را برای لحظه ای اندک

 

 

پر از علم و یقین کرده

 

 

من اینجا خسته و تنها

 

 

به امید رهایی از بیابان غم و اندوه دعایم را به سویت عاجزانه می کنم فریاد

 

 

که شاید روزی از تقصیرهایم بگذری

 

 

و بگیری

 

 

دستهای ناتوانم را برای لحظه ای امداد

 

 

تو آن آب گوارایی که هر شامان عطشهای مرا با یاد خود خاموش می داری

 

 

و اما من

 

 

منم آن تشنه ی تنها

 

 

که هر شامان برای لحظه ای با یاد تو بودن تمام عمر را له له زنان با یاد تو مستم

 

 

من اکنون دردهای قلب خود را می فشارم

 

 

لحظه ای اندک

 

 

که شاید دردهای دیگری را نیز درون این دل پر درد بگذارم

 

 

و بگریزم

 

 

تمام طاقتم طاق است و دیگر لحظه ای تاب و توان دیدن این فقرها و ناخوشی ها را ندارم

 

 

تو را من عاجزانه آرزو دارم

 

 

 و حتی لحظه ای از یاد تو در دل نمی کاهم.

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:5  توسط بهناز  | 

 


 

به دیدارم بیا هر شب

 

 

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند٬ دلم تنگ است

 

 

بیا ای روشن٬ ای روشن تر از لبخند.

 

 

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است

 

 

بیا بنگر چه غم گین و غریبانه

 

 

در این در این دیوان سر پوشیده وین تالاب مالامال

 

 

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

 

 

واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

 

 

بیا ای همنگاه من درین برزخ

 

 

بهشتم نیز هم برزخ

 

 

به دیدارم بیا٬ ای همگناه٬ ای مهربان با من

 

 

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها

 

 

و من می مانم و بیداری و بی خوابی

 

 

در این ایوان سر پوشده ی متروک

 

 

شب افتاده ست ودر تالاب من دیری ست

 

 

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ٬ پرستو ها

 

 

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

 

 

بیا ای روشنی٬ اما بپوشان روی

 

 

که می ترسم تو را خورشید پندارند

 

 

و می ترسم همه از خواب برخیزند

 

 

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

 

 

نمی خواهم ببینند هیچ کس ما.

 

 

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

 

 

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب

 

 

پرستوها که با پرواز و آواز٬

 

 

و ماهی ها که با آن رقص غوغایی

 

 

نمی خواهند بفهمانند بیدارند

 

 

شب افتاده است و من تنها و تاریکم

 

 

و در ایوان و در تالاب من دیر ست در خوابند

 

 

پرستو ها و ما هی ها و آن نیلوفر آبی.

 

 

بیا ای مهربان با من!

 

 

بیا ای یاد مهتابی!

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:1  توسط بهناز  | 

 


 

زندگی شهد گل است

 

زنبور زمان می مکدش

 

آنچه می ماند تنها عسل خاطره هاست.

 

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:0  توسط بهناز  | 

 


 

دیدم درخت هست.

وقتی درخت هست

                    پیداست که باید بود،                  

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:56  توسط بهناز  | 

 


 

ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی ؟

رفتی ؟ بسوز اینهمه آتش سزای توست

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:52  توسط بهناز  | 

 


 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:43  توسط بهناز  | 

 


 

 

غرق در افکار بودم بي قرار

موج مي زد از دو چشمم انتظار

کرد فکري ناگهان در من خطور

شادي ومستي شد از من دور دور

وازه هاي شعر در ذهنم فسرد

اشتياق زندگي در سينه مرد

با خودم گفتم عجب دنيا بد است

هر که اهل عشق باشد مرتد است

با که حرف خويش را نجوا کنم

قبر ليلي را کجا پيدا کنم

چون ميسر نيست من را کام او

تا به کي دل خوش کنم با نام او

با نام او

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:42  توسط بهناز  | 

 


 

fsf

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط بهناز  | 

 


 

lm

پروردمت به    ناز   که    بنشینمت بپای         ای گل  چرا به خاک سیه می نشانی ام

دریاب دستمن که به پیری رسی جوان    آخربه پیش پای تو گم شدجوانی ام

 

 با صد هزار  زخم زبان   زنده ام   هنوز                گردون گمان نداشت باین سخت جانی ام

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:33  توسط بهناز  | 

 


 

lk

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو،تاما،سخن عشق همان است كه رفت
كه در اين وصف زبان دگري،گويا نيست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست كه در قولي از آن،اما نيست
تو چه رازي كه به هر شيوه توراميجويم
تازه مي يابم و،بازت اثري پيدا نيست
شب كه آرام تر از پلك ،تورا ميبندم
در دلم طاقت ديدار تو، تا فردا نيست
اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد
از تو گر موج نگيرد،به خدا دريا نيست
من نه آنم كه بتوصيف خطا بنشينم
اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:25  توسط بهناز  | 

 


 

;k

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:20  توسط بهناز  | 

 


 

sohrab sepehri

                                به یاد سهراب سپهری

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:14  توسط بهناز  | 

 


 

sohrab sepehri

                                به یاد سهراب سپهری

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:14  توسط بهناز  | 

 


 

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره
 
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
 
زندگی مجذور آینه است
 
زندگی گل به توان ابدیت
 
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
 
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
 
 
 
من نمی دانم چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوترزیباست
 
 
 
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
 
 
 
ساده باشیم
 
 
 
ریه را از ابدیت پرو خالی بکنیم
 
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
 
لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:9  توسط بهناز  | 

 


 

jk

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:8  توسط بهناز  | 

 


 

hf

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:4  توسط بهناز  | 

 


 

***

دعا يقينا چيزي بيشتراز حسرت و آرزو و درخواست عاجزانه است.

***

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:1  توسط بهناز  | 

 


 

عشق نخستين بينش را نسبت به ابديت به تو هديه مي دهد.
عشق نخستين آزموني است که زمان را به فراسو مي برد.
اين گونه است که عاشقان هرگز از مرگ نمي هراسند.
عشق مرگ نمي شناسد

لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 16:59  توسط بهناز  | 

 


 

 
< > قالب و كدهاي جاوا >