گفتم: «بمان!» و نماندی رفتی بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد: سکوت و صعودُ سقوط! تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم، هی افتادم! هی بالا رفتم، هی افتادم ... تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی من بی چراغ دنبال دفترم گشتم بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم نوشتم، نوشتم ... دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند ! عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند اما چه فایده؟ بعد از این همه ترانه بی چراغ چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند حالا دوباره این من و این تاریکی و این از پی کاغذ و قلم گشتن اما به راستی ستاره نیاز و نوازش اگر خورشید خیال تو اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند این ترانه ها |
لینک ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:6  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 17:12  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:36  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:24  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:19  توسط بهناز
|
|
|
|
هر شب دست به دعا رو به خدا خواهم کرد |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:10  توسط بهناز
|
|
|
|
کوچه وقتی که نباشی رنگ خشکیده ی شهر |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:9  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:7  توسط بهناز
|
|
|
|
در این دنیای بی سامان دلم میل تو را کرده پس از دردی کسالت بار ندایی از تو اقیانوس دردم را برای لحظه ای اندک پر از علم و یقین کرده من اینجا خسته و تنها به امید رهایی از بیابان غم و اندوه دعایم را به سویت عاجزانه می کنم فریاد که شاید روزی از تقصیرهایم بگذری و بگیری دستهای ناتوانم را برای لحظه ای امداد تو آن آب گوارایی که هر شامان عطشهای مرا با یاد خود خاموش می داری و اما من منم آن تشنه ی تنها که هر شامان برای لحظه ای با یاد تو بودن تمام عمر را له له زنان با یاد تو مستم من اکنون دردهای قلب خود را می فشارم لحظه ای اندک که شاید دردهای دیگری را نیز درون این دل پر درد بگذارم و بگریزم تمام طاقتم طاق است و دیگر لحظه ای تاب و توان دیدن این فقرها و ناخوشی ها را ندارم تو را من عاجزانه آرزو دارم و حتی لحظه ای از یاد تو در دل نمی کاهم. |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:5  توسط بهناز
|
|
|
|
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند٬ دلم تنگ است بیا ای روشن٬ ای روشن تر از لبخند. شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است بیا بنگر چه غم گین و غریبانه در این در این دیوان سر پوشیده وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ای همنگاه من درین برزخ بهشتم نیز هم برزخ به دیدارم بیا٬ ای همگناه٬ ای مهربان با من که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها و من می مانم و بیداری و بی خوابی در این ایوان سر پوشده ی متروک شب افتاده ست ودر تالاب من دیری ست که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ٬ پرستو ها بیا امشب که بس تاریک و تنهایم بیا ای روشنی٬ اما بپوشان روی که می ترسم تو را خورشید پندارند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم که چشم از خواب بردارند نمی خواهم ببینند هیچ کس ما. نمی خواهم بداند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر می کشد از آب پرستوها که با پرواز و آواز٬ و ماهی ها که با آن رقص غوغایی نمی خواهند بفهمانند بیدارند شب افتاده است و من تنها و تاریکم و در ایوان و در تالاب من دیر ست در خوابند پرستو ها و ما هی ها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:1  توسط بهناز
|
|
|
|
زندگی شهد گل است زنبور زمان می مکدش آنچه می ماند تنها عسل خاطره هاست. |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:0  توسط بهناز
|
|
|
|
وقتی درخت هست پیداست که باید بود، |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:56  توسط بهناز
|
|
|
|
ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی ؟ رفتی ؟ بسوز اینهمه آتش سزای توست |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:52  توسط بهناز
|
|
|
|
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای در این خانه ویرانه ندارد دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:43  توسط بهناز
|
|
|
|
غرق در افکار بودم بي قرار موج مي زد از دو چشمم انتظار کرد فکري ناگهان در من خطور شادي ومستي شد از من دور دور وازه هاي شعر در ذهنم فسرد اشتياق زندگي در سينه مرد با خودم گفتم عجب دنيا بد است هر که اهل عشق باشد مرتد است با که حرف خويش را نجوا کنم قبر ليلي را کجا پيدا کنم چون ميسر نيست من را کام او تا به کي دل خوش کنم با نام او با نام او |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:42  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط بهناز
|
|
|
|
پروردمت به ناز که بنشینمت بپای ای گل چرا به خاک سیه می نشانی ام دریاب دستمن که به پیری رسی جوان آخربه پیش پای تو گم شدجوانی ام |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:33  توسط بهناز
|
|
|
|
تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:25  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:20  توسط بهناز
|
|
|
|
به یاد سهراب سپهری |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:14  توسط بهناز
|
|
|
|
به یاد سهراب سپهری |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:14  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:9  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:8  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:4  توسط بهناز
|
|
|
|
*** دعا يقينا چيزي بيشتراز حسرت و آرزو و درخواست عاجزانه است. *** |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:1  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 16:59  توسط بهناز
|
|
|
|








