Find a guy who calls you beautiful instead of hot |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:39  توسط بهناز
|
|
|
|
سلام یه سوال از شما دوست خوبم که داری الان از وب من دیدن میکنید ، دارم اگه قرار باشه انتخاب کنــــــي... کدومو انتخاب مي کني؟؟ کســـــــــــي روکه دوسش داري...؟ يا کســـــي روکه دوستت داره...؟ من نمي تونم جواب بدم چون سخته ... ولي منتظر جوابت هستم
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:14  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 3:45  توسط بهناز
|
|
|
|
چه لغت بیمناك و شورانگیزی است! میزداید شادمانی را از دل می برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذارند . مرگ نباشد زندگانی وجود نخواهد داشت. از بزگترین ستاره ی آسمان تا كوچكترین ذره ی روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگ ها ، گیاه ها ، جانوران هر كدام پی درپی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند ، زمین لاابالیانه گردش می كند؛ طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگی را از سر می گیرد : خورشید پرتو افشانی می نماید ، نسیم می وزد، گل ها هوا را خوشبو می گردانند ، پرندگان نغمه سرایی می كنند ، همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند. آسمان لبخند می زند ، زمین می پروراند ، مرگ با داس كهنه خود خرمن زندگانی را درو می كند ... نه توانگر می شناسد نه گدا ، نه پستی نه بلندی و در مغاك تیره آدمیزاد ، گیاه و جانور را در پهلوی یكدیگر می خواباند ، تنها در گورستان است كه خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می كشند ، بی گناه شكنجه نمی شود ، نه ستمگر است نه ستمدیده ،بزرگ و كوچك در خواب شیرینی غنوده اند. چه خواب آرام و گوارایی است كه روی بامداد را نمی بینند ، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند. بهترین پناهی است برای دردها ، غم ها ، رنج ها و بیدادگری های زندگانی. آتش شرربار هوی و هوس خاموش می شود. همه این جنگ و جدال ها ، كشتارها ، درندگی ها، كشمكش ها و خودستایی های آدمیزاد در سینه خاك تاریك و سرد تگنای گور فروكش كرده آرام می گیرد . به طبیعت نفرین می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناك بود. هنگامی كه آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش كرده، سرچشمه مهربانی خشك شده ، سردی ، تاریكی و زشتی گریبانگیر می گردد اوست كه چاره می بخشد ، اوست كه اندام خمیده ، سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد . تیره بخت سرگردان را سرو سامان می دهی تو نوشداروی ماتم زدگی و نا امیدی می باشی دیده سرشگبار را خشك می گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی كه بچه خود را پس از یك روز طولانی در آغوش كشیده نوازش می كنی و می خواباند، تو زندگانی تلخ ، زندگانی درنده نیستی كه آدمیان را به سوی گمراهی كشانیده و در گرداب سهمناك پرتاب می كنی ، تو هستی كه به دون پروری ، فرومایگی،خود پسندی، چشم تنگی و آز آدمیان خندیده پرده به روی كارهای ناشایسته او می گسترانی. كیست كه شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناك كرده و از تو گریزان است فرشته تابناك را اهریمن خشمناك پنداشته !! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریكیت می پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می كشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل های پژمرده می باشی ، تو دریچه امید به روی ناامیدان باز می كنی،تو كاروان خسته و درمانده زندگانی مهمان نوازی كرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ... |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 3:24  توسط بهناز
|
|
|
|
میشه تو خودت زندگی کنی٬ میشه، من میدونم که نفهمی کدومش خیالته کدومش حقیقتت
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 3:9  توسط بهناز
|
|
|
|
مگر چشم از زبان صادقانه سخن نمی گوید؟ مگر نه اشک زیباترین شعر و بی تاثیرترین عشق و گدازانترین ایمان و داغ ترین اشتیاق وتب دارترین احساس و خالصترین گفتن و لطیفترین دوست داشتن است. که همه در کوره یک دل به هم امیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند . نامش اشک؟ گریستن یعنی تجلی طبیعی یک احساس. حالتی جبری و فطری از یک عشقِ, یک رنج, یک شوق یا اندوه, چیزی دیگر |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 3:4  توسط بهناز
|
|
|
|
میگن چرا اینقدر تحت فشارش میزاری؟ سکوت ميکنم ميگن چرا نميذاري هر کار بکنه؟ سکوت ميکنم سکوت ميکنم ميگن چرا اگه بهت توجه نکنه دلخور ميشي؟ سکوت ميکنم ميگن چرا وقتي ميره با يکي ديگه اشک ميريزي؟ سکوت ميکنم ميگن چرا همش به ياد خاطرات قديمت غصه ميخوري؟ سکوت ميکنم ميگن چرا تمام کار هاشا زير نظر داري؟ سکوت ميکنم ميگن چرا در حسرت ديدنشي در صورتي که ميدوني ناراحتت ميکنه؟ سکوت ميکنم ميگن چرا از عالم بريدي و چسبيدي به کسي که برات از يه نفرم نميگذره؟ سکوت ميکنم ميگن چرا حاضر نيستي به کسي نه بگي که هميشه دلت را ميشکنه؟ سکوت ميکنم
چرا؟چرا؟چرا؟.. فرياد ميزنم : چون دوسش دار م |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:55  توسط بهناز
|
|
|
|
سلام. چند روزیه کمی گرفته ام اخه دلم واسه ... خیلی تنگ شده بد جنس رفته مسافرت خیلی کم با هم حرف زدیم و اس.ام.اس دادیم باورم نمیشه تو این مدت کم من ... شده باشم (منفی فکر نکنیداااااا... دختره ) اما چیکار کنم برای هرکی هم شاه باشم ولی برای دلم مثل یه غلام حلقه به گوشم. خیلی هم از دستش عصبانیم ولی به خودش چیزی نگفتم درسته که دوستمه ولی این دلیل نمیشه. اخه ما با هم قرار گذاشتیم که با هم دوست صمیمی باشیم ولی هیچکس حتی خانوادهامون هم خبر نداشته باشن و اگه بفهمن دیگه هیچ
|
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:50  توسط بهناز
|
|
|
|
عشق نميپرسه كه تو كي هستي عشق فقط ميگه تو مال منـي عشق نمـيپرسه اهل كجايـي فقط ميگه تو قلب من زندگي ميكني عشق نميپرسه چرا دور هستي فقط ميكه هميشه با من هستي عشق نميپرسه كه دوستم داري فقط ميگه دوستت دارم
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:36  توسط بهناز
|
|
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:16  توسط بهناز
|
|
|
|
ای عشق واقَعی چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست ...دلنشین است! چه داشته ای که اینچنین مرا طلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من اشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانیکه با تو هستم به اسمان به بی کران پرواز می کنم پس بدان دوستت دارم معبود حقیقی من گر چه پایان راه را نمی دانم! |
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:38  توسط بهناز
|
|
|
|
نمی دونم چرا شکسپیر هر چی که می گفته درست از آب در می آد.. مي گه كه : وقتي يه نفر رو دوست داري اون اصلا تو رو دوست نداره وقتي يه نفر تو رو دوست داره تو اصلا توجهي بهش نمي كني. و وقتي تو و يك نفر ديگه همديگر رو دوست داري هيچ وقت به هم نمي رسين. اين فقط توي عشق صدق نمي كنه بلكه توي دوستي هم صدق مي كنه.
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:23  توسط بهناز
|
|
|
|
من در این بیابان می سوزم سایه ام برای تو من برای تو زنده ام من می سوزم در عشق تو اما در فراری از سایه سرد من تو کجایی
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:5  توسط بهناز
|
|
|
|
حالا که بود و نبودم واسه اون فرقی نداره اونو به خدا سپردم چون اگه دوستم نداره همیشه به یاد اونم گرچه اون دوستم نداره پس بزار اینو بدونه که این دلم به یاد اونه ای خدا خودت گواهی که چطور دوستش می داشتم ولی اون منو نمی خواست چاره ای جز این نداشتم
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:2  توسط بهناز
|
|
|
|
آخر از عشق تو ساکن کلیسا می شوم می کشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم آنقدر در کشتی عشقت نشینم همچو نوح یا به عشقم می رسم یا غرق دریا می شوم |
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:53  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 21:24  توسط بهناز
|
|
|
|
خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟ وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني وقتي خدا ميگه باشه چيزي را که بخواهي بهت ميده......... وقتي ميگه صبر کن چيز بهتري بهت ميده ............. وقتي ميگه نه بهترين چيز را برات آماده ميکنه جمله سنگينيه ولي واقعيت داره : انسانهاي بي هدف مجبورند تمام عمر براي انسانهاي هدفمند کار کنند
"جمله یکی مونده به اخری رو من واقعا تجربه کردم و از صمیم قلبم بهش یقین دارم"
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 18:22  توسط بهناز
|
|
|
|
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:7  توسط بهناز
|
|
|
|
هر زمانی که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب بکن پشت دیوار نگاهت بگذار تا که تنهایی ات از دیدن آن جا بخورد و بداند دل من با توست در همین یک قدمی چشم به راه آمدنت |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:2  توسط بهناز
|
|
|
|
گفتم ازعشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم ، پیش چشمان توشرمنده هنوز گرچه ازفرط غرور اشکم ازدیده نریخت بعدتولیک پس ازآن همه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند که ازدل برودیارچوازدیده برفت سالهاهست که ازدیده برفتی لیکن دلم ازمهرتوآکنده هنوز آتش عشق پس ازمرگ نگرددخاموش گرکه گورم بشکافند عیان میبینند زیرخاکسترجسمم باقی است آتشی سرکش وسوزنده هنوز
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:55  توسط بهناز
|
|
|
|
من از این فاصله ها دلگیرم. بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم. دیر سالی است که می خواهم از این جا بروم ،ولی انگار که بر قلب زمین زنجیرم. مثل این است که من با همه هق هق خود روی سجاده ی احساس تو جان می گیرم. |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:53  توسط بهناز
|
|
|
|

