سلام وقتی فکرشو میکنم مبینم خوب حوصله ای دارم والله تازه امشب واقعا به این نتیجه رسیدم که خدا هرکیو بیشتر دوست داره بیشتر امتحانش میکنه البته به شیوه خودش
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن.
کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست.
اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه
مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و
اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف
مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي.
فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط بهناز
|
|
|
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟ آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني... براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطرت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
بدترین و بزرگترین درد دلتنگیه که من هیچ وقت فارغ از این درد نبودم مخصوصا حالا که قرار دیگه هیچوقت همدیگرو نبینیم و برای همیشه با هم خداحافظی کنیم (شخص خاصی نیست دوست قدیمی که هیچکس نمیشناستش) دلم براش تنگ میشه خیلی زیاد وقتی فکرشو میکنم که قرار دوستی جز من داشته باشه روزا فقط با اون حرف بزنه دست اونو بگیره پیش اون بره تنها با اون دردودل کنه و... دیوونه میشم دلم نمیخواد ازش جدا بشم تازگی ها هم هر لحظه زنگ میزنم ببینم کجاست چیکار میکنه با کیه ... وای خدا دارم دیوونه میشم
|
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:32  توسط بهناز
|
|
|
|
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت پرم از راه از پل از رود از موج پرم از سایه برگی در آب چه درونم تنهاست
چنان زد آتشم با بی وفایی
ز من یارب بگیر این با صفایی
امشب از اون شباییه که دیگه طاقتم طاق شده دلم گرفته از بدجنسی ادما از اینکه حتی اجازه دوست داشتن هم نداشته باشی (خوبه حالا کسی رو هم دوست نداریم اینجوری) بهمون گیر میدن از همه دلم گرفته یه جورایی میخوام بگم تنهام اما تنهاییمو چه جوری پر کنم با وجود ادمایی که دورمو گرفتنو به قول خودشون خوبیمو میخوان اما بدتر دارن اثر منفی روی من میذارن چی بگم که خیلی دلم پره از اینا از اینکه اگه گوشیتو قفل کنی نخوای کسی تو کارات فوضولی کنه سر از کارات در بیاره فکر میکنن که چه خبره که اینکارارو میکنی تا میای حرف بزنی از همه طرف حتی اونی که هیچکارت باشه انچنان بهت بتوپه که دیگه نتونی لب از لب باز کنی اخه بزرگیتو شکر خدا حکمت اینا چیه؟ د بگو که راحت تر بتونم تحمل کنم والا شبی نیست که با گریه نخوابم بعضی وقتا دیگه هنگ میکنم از دست همشون من واقعا تنهام بین اینا گیر افتادم به تموم مقدسات خسته شدم کاسه صبرم لبریز شده از کدومش بگم که خودت همه چیو میدونی از یه طرف یه ادم ندیده نشناخته اومده شده قوز بالا قوز از قدیم راست گفتن : اش نخورده دهن سوخته
بازم دلم گرفته گریم اختیاری نیست گریم اختیاری نیست اگه...
|
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:21  توسط بهناز
|
|
|
|
گفتگو با خدا I dreamed , I had an interview with god. |
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:41  توسط بهناز
|
|
|
|