از يه چيز خاطر جمع باش. اگه ترکم کني نه ديوونه مي شم.نه دنيا برام به اخر مي رسه. نه بدبخت مي شم و نه مي ميرم. فقط ديگه تورو ندارم.کدومش به پاي اين مي رسه؟؟؟
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:6  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:2  توسط بهناز
|
|
|
|
چقدرحقيرند مردماني كه نه جرات دوست داشتن دارند ونه اراده دوست نداشتن نه لياقت دوست داشته شدن ونه متانت دوست داشته نشدن ............. با اين حال مدام شعر عاشقانه مي خوانند....
دوری ا از خدا و حکمتهای او برای ما... گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم نباشتي؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء م بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟ |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:54  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:51  توسط بهناز
|
|
|
|
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام نشستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن به من هردم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رستن
تن بی برگ و برم رو توی این باغچه نشوندی قصه ی بارون پاییز تنمو از نو جوون کرد منو با باغچه و دست ابرو خورشید همزبون کرد وسعت پریدنم تو آسمون پاک من باش تو رگ خشک خیالم خون تازه ای تو تن باش منو رنگ آسمون کن رنگ آبی رنگ دریا به هوای پرکشیدن می برم تو رو به هرجا هرجاکه رنگ یه رویاس جای تو با من تو ابراس روز موعود پریدن با تو تا آخر دنیاس وسعت پریدنم تو آسمون پاک من باش تو رگ خشک خیالم خون تازه ای تو تن باش
چه شبها، چه شبها میان بستر آرام ساحل دل من دل دیوانه من بسان کشتی دریانوردی ز دریایی عظیم و جاودانه..... گذر کرد، بیاد موجهایی _ که هنگام طوفان _ به فرق و پیکر و پروانه اش خورد، ز چشمان خمارم اشک افشاند. به باران گفتم از رنجم رها کن
تمام هستیم را بی صدا کن به اشک و آه خواندم من جدایی به باران گفتم از رنجم چه دانی چه دانی لحظه هایم سوز و سرد است فروغ چشم هایم بی سحر رفت چه دانی رنج در قلبم نشسته تمام تار و پودم را گسسته ولی باران ببارید و رها شد میان رنج هایم بی صدا شد سکوتی رنگ باران جنس باران مرا فهماند این نعمت چه آسان رها گشتم چو باران از سرمهر کنون رنجم شکسته خنده در ذهن مهران
|
لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:2  توسط بهناز
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 16:49  توسط بهناز
|
|
|
|
همیشه فکر میکنم چرا وقتی خلقم کردی به خودت افتخار کردی؟ چرا همه فرشتها که بهترینات بودند در مقابلم سجده کردن؟ کاری که من باید برای تو بکنم! برترم از ماهت از خورشید با شکوهت، از ستاره های زیبا ، از زمین و آسمونا ، از کهکشونای بی پایان و پرستاره و خلاصه از همه اون چیزایی که آفریدی، از همشون بهترم، برترم. یه شب که به ماه زیبا خیره شده بودم وداشتم تو اون لحظه به عظمت و بزرگی ماه که با نور ملایمش همه جا رو مهتابی کرده بود،فكر ميكردم، تازه داشت جلال و عظمتت تونظرم جلوه میکرد. فکر میکردم به اینکه خالق این همه زیبایی تویی، وحالا از این که اجازه دادی منم یه انسان باشم، به خودم می بالم و افتخار میکنم که مایه افتخارتم. مـــــنــو ببــخــش. |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:26  توسط بهناز
|
|
|
|





